×

درس های بچه داری از صندلی عقب خودرو

نویسنده نویسنده ایران هتل در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۰
دسته بندی انواع سفر
درس های بچه داری از صندلی عقب خودرو
خاطره انگیز ترین مسافرت جاده ای تان را بخاطر بیاورید. یادتان آمد؟ در آن زمان چه کسی بودید؟
شاید پدر یا مادر بودید، که در صندلی جلو راحت نشسته و اختیار کامل مقصد و رادیوی خودرو را داشتید. یا شاید بچه بودید و در حالی که صندلی عقب نشسته بودید، بی خبر از اینکه کجا هستید فقط می دانستید که سفر بیشتر از چیزی که تصور می کردید طول کشیده است.
در هر صورت، به احتمال زیاد احساساتی که شما امروزه درباره ی سفرهای جاده ای دارید مستقیما و بسته به موقعیت، با فراموش نشدنی ترین تجربیات داخل خودروی شما پیوند دارد.
من سفرهای جاده ای را تا جایی که به یاد دارم دوست داشتم. بعنوان یکی از سه بچه ی خانواده، در صندلی عقب با چشمانی خمار به پنجره نگاه می کردم در حالیکه برادرم که نوزاد بود هیاهویی به پا کرده بود و من با کج خلقی پذیرفته بودم وسط بنشینم چون برادرم از من بزرگتر بود.
سفر جاده ای بعد از سال ها، تبدیل شدم به فردی که هیچ نگرانی از انجام مسافرت جاده ای بدون کمک دیگری نداشتم اما همانقدر هم از ایفای نقش راهنمای سفر برای شوهرم از صندلی کنار راننده لذت می برم.
و بعنوان مادر دو پسر بچه، از فرصت جمع و جور کردن و راه انداختن بقیه و زدن به دل جاده لذت می برم. مهم نیست مقصد یک دورهمی خانوادگی باشد یا رفتن به یک پارک تفریحی؛ سفر در ماشین فقط هیجان زیاد من را طولانی تر می کند.
اما جدا از عشق من به سفر، دروغ گفته ام اگر اقرار نکنم که حق و حقوق مادرانگی من در صندلی جلو و کنترل کاملی که روی انتخاب مقصد دارم همه ی آن چیزی است که در رویاهای کودکیم روی صندلی عقب داشتم.
بچه ها میدانند که صندلی جلو خیلی خواستنی هست. آن جلو، هیچکس تو را از سر راهش کنار نمیزند تا ذره ای فضای بیشتر داشته باشد یا برای اینکه چقدر پنجره ات پایین است به تو غر نمیزند. من معتقدم خیلی از لحظات شکنجه آور کودکیم، نتیجه ی مستقیم مقدار وقتی بود که برادرانم روی صندلی عقب ماشین در حال خیالپردازی برای پیدا کردن راه های جدیدی که بتوانند گریه من را در بیاورند می گذاشتند.
از دیدگاه درد و رنج مندانه ی کودکانه ای که داشتم، می توانستم پدر و مادرم را آن جلو تصور کنم؛ راحت در صندلی های فرماندهی شان نشسته، در حال گوش دادن به اخبار و خندان در حالی که برای برنامه ی روزهای پیش رو بحث می کردند. آنها غرولند ما را با زیاد کردن صدای آهنگ های برتر سالی که گذشت خاموش می کردند یا حتی اگر درست رفتار نمی کردیم، ناگزیر تهدید به رها کردن ما در جاده می کردند.
من آن لحظات شاد را می خواستم.
سفر جاده ای
و درست از لحظه ای که توانستم روی صندلی جلو بنشینم، بدستش آوردم. موفقیت بزرگی بود که به استقبالش رفتم. اما حالا از من خواسته شده بود که از آن بگذرم.
پسر عمویم دکستر قصد داشت ما را به تور شهر گانما در ژاپن ببرد. باید همه ی ما پنج نفر داخل خودروی هاچبک قرمز رنگش جا می شدیم. با یک نگاه به پسر عمو و شوهرم که هر دو بالای 180 سانتی متر قد دارند، کاملا مشخص بود کجا باید بنشینم.
در حالیکه آه بلندی کشیدم، از جایگاه قدرتم پایین آمدم و خودم را با فشار روی صندلی عقب بین دوتا پسر نوجوانم جای دادم.
در حالی که درگیر تسلیم و پذیرش خودم بودم، در ابتدا متوجه نشدم پسرانم لبخند رضایت به لب دارند. آنها مثل یک دوست گمشده ی قدیمی که بالاخره به خانه برگشته، با آغوش باز از من استقبال کردند.
اولش گیج بودم تا اینکه دریافتم آن دقیقا همان چیزی بود که من می خواستم.
این اولین دفعه ی ما بعنوان یک گروه سه نفره ی صندلی عقب نشین نبود. زمانی که آنها بچه بودند اغلب همراهشان مسیر برگشت را رانندگی می کردم، در حالی که یک دستم را برای محافظت روی صندلیشان می گذاشتم یا به آنها غذا میدادم. اما هر چه بزرگتر می شدند من کمتر آن مسیر را بر میگشتم تا جاییکه دیگر ایده ی عقب نشستن با بچه ها حتی به ذهنم خطور نکرد.
اما حالا ما اینجاییم.
یک دقیقه ی اولش مثلِ بودن در قلمروی بیگانه بود – شانه ها و بدنمان را جابجا می کردیم تا برای این موجود بزرگتر که بدن من بود جا باز کنیم  ولی بعدش انگار بهشت روی زمین بود.
سفر جاده ای بچه ها مثل محرم اسرار دور من را گرفتند. از داستان هایشان گفتند، اتفاقات جالب سفرشان را تعریف کردند و من را به زندگی صندلی عقبی معرفی کردند؛ ترکیبی از نشان دادن علائم خنده دار، خوردن همه ی خوراکی های خوب و دست انداختن نفرات جلویی. خیلی زود متوجه شدیم بعنوان یک تیم سه نفره، ما از جلویی ها بیشتریم و توی ترتیب لیست آهنگ های ضبط خودرو تغییر می دادیم و برای خوردن بستنی تقاضای توقف می کردیم. با هم همراه با آهنگ ها می خواندیم، برای گرفتن سلفی ژست می گرفتیم و متفق‌ القول‌ نگاهمان رو به سمت حرف هایی که نفرات جلویی می گفتند بر میگرداندیم. اتفاق قشنگی بود.
و حتی بهتر هم شد. همینطور که به مسیر ادامه دادیم، مشکل فضای تنگ با قرار گرفتن آنها سر جایشان از بین رفت. خیلی زود بچه ها به من تکیه داده بودند و بوسه های یهویی شان را به گونه ها و شانه های من می زدند و دست های آشنایشان را به دست های من داده بودند.
سفر جاده ای حتی زمانی که داشتند همراه ترانه¬ی “Bohemian Rhapsody” می خواندند، پیام واضحی بود: آنها، این مردان تقریبا بالغ من، دلشان برای من تنگ شده بود. و با وجود من در بینشان روی صندلی عقب، به آنها یادآوری شد که اگرچه من راحتی صندلی جلو را انتخاب کرده بودم، اما می توانم به عقب و پیششان بروم- هم در ظاهر هم بصورت فیزیکی کنارشان باشم- و همینطور آنها نیز پیش من بیایند. 
به خودم هم یادآوری شد.
من نمیخواهم همیشه بعنوان بالشی باشم که بچه ها در مسافرت های جاده ای به آن تکیه بدهند، اما برای همیشه بخاطر آن لحظه¬ی زلال و پر از بصیرت و احاطه شدن توسط بچه ها شکرگذارم.